ميرزا محمد تقي الأصفهاني ( مترجم : مهدى حائرى قزوينى )
60
مكيال المكارم في فوائد دعاء للقائم ( ع ) ( مكيال المكارم در فوائد دعا براى حضرت قائم ( ع ) ) ( فارسى )
بر شهادت لا إله إلّا اللّه و محمّد رسول اللّه ، به طمع اينكه وقتى اوضاع خوب شد و امور منظّم گرديد ، فرماندارى و ولايت جايى هم به آنها برسد و چون از رسيدن به رياست به دست آن حضرت مأيوس شدند با بعضى از همفكران خود همراه شدند تا در شب عقبه شتر پيغمبر صلّى اللّه عليه و إله را رم بدهند و شتر در آن گردنهء هولناك ، حضرت صلّى اللّه عليه و إله را بيفكند و كشته شود و صورتشان را پوشاندند مثل ديگران . ولى خداوند پيغمبرش را از نيرنگ آنان ايمن قرار داد و حفظ كرد و نتوانستند آسيبى برسانند . آن دو نفر حالشان نظير طلحه و زبير است كه آمدند و با على عليه السّلام بيعت كردند به طمع اينكه هركدامشان فرماندار يك استان بشوند ، امّا وقتى مأيوس شدند بيعت را شكستند و عليه آن حضرت قيام كردند ، تا اينكه عاقبت كارشان بدانجا كشيد كه عاقبت كار افرادى است كه بيعت را بشكنند . سخن كه به اينجا رسيد ، مولايمان امام حسن بن على عليهما السّلام براى نماز برخاست ، قائم عليه السّلام نيز با او برخاست و من از خدمتشان بازگشتم و به جستجوى احمد بن اسحاق برآمدم كه ديدم گريان به نزدم آمده ، گفتم : چرا معطّل شدى ؟ و چرا گريه مىكنى ؟ گفت : پيراهنى كه مولايم مطالبه فرمود نيافتم . گفتم : ناراحت مباش ، برو به حضرت خبر بده . پس بر حضرت داخل شد و برگشت درحالىكه با تبسّم بر محمّد و آل محمّد درود مىفرستاد . گفتم : چه خبر است ؟ گفت : ديدم پيراهن زير پاى مولايم گسترده است ، پس حمد الهى را بجاى آورديم و پس از آن روز ، چند روزى هم به خانهء مولايمان مىرفتيم ولى آن كودك را نزد حضرت نمىديديم . چون روز وداع و خداحافظى رسيد ، من و احمد بن اسحاق و كهلان ، همشهرى من بر آن حضرت وارد شديم . احمد بن اسحاق بپاخاست و عرضه داشت : اى فرزند پيغمبر خدا ! رفتن نزديك و غصّهمان زياد است ، از درگاه خداوند مىخواهيم كه درود خود را بر جدّت محمّد مصطفى و پدرت حضرت مرتضى و مادرت حضرت سيدة النساء و دو سرور جوانان بهشت عمو و پدرت و امامان پاكيزه بعد از ايشان از پدرانت عليهم السّلام و نيز درود و صلوات خود را بر تو و فرزندت قرار دهد ، و از خدا مىخواهيم كه آستانهات بلند و دشمنانت پست و زبون گردند ، و خدا نكند كه اين آخرين ديدارمان با شما باشد . چون سخن احمد بن اسحاق به اينجا رسيد ، حضرت متأثر شد بهطورى كه اشك از ديدگانش جارى گشت ، سپس فرمود : اى ابن اسحاق ! دعاى خود را از حدّ مگذران كه تو در اين سفر خداى را ملاقات خواهى كرد . احمد بن اسحاق تا اين سخن را شنيد بيهوش